تبليغاتX
○◦◦ کــــوچـــهـ ◦◦○

○◦◦ کــــوچـــهـ ◦◦○

تغیــــــــــــیر بزرگ

آدرس وبلاگم رو عوض می کنم:

http://MyStation.blogfa.com/

با عنوان نیمکت...

امیدوارم تغییر عنوان کوچه به نیمکت رو بپسندید...

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم آبان 1389 ساعت 13:44 توسط تـنـاز


پاییــــــــــز دیر رس!

پاییز داره میاد کم کم انگار!

درختهای ملک آباد دوباره نگاهم رو می کشن سمت خودشون...

اونجاهایی که دو ردیف درخت روبروی هم تا انتها رفتن رو خیلی دوس دارم...

چه بهار و چه پاییز و چه زمستون و چه تابستون؛ همیشه این جاده ها قشنگن واسم...

نمی دونم چرا... ولی نگاه و فکرم رو با هم می دزدن...

گاهی آرومم و گاهی نه... نمی دونم چم شده...

سر راههای مختلف زندگی تصمیم گیری چقدر سخت می شه...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ ن:

به من بگو نگو ، نميگويم ، اما نگو نفهم ، كه من نمي توانم نفهمم ، من مي فهمم

دكتر شريعتی


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم آبان 1389 ساعت 14:2 توسط تـنـاز | 


It's Your Day :)

فرشته کوچولوی من ...

تولدت مبارک...

6 سال پیش در چنین روزی ساعت 17:30 بعدازظهر یکشنبه ...

ماه رمضون بود...

من و امید و نوید پای سفره ی افطار...

الله اکبر  اذون تهران رو که گفتن تلفن زنگ خورد...

مامان خیلی خوشحال بود...

عزیزم...

تو دنیا اومدی...

حس فوق العاده ای که داشتم رو نمی تونم تعریف کنم...

دوست دارم...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه دهم آبان 1389 ساعت 19:53 توسط تـنـاز


عنوانم نمیاد!

نمی دونم چی بنویسم!

به هم ریخته م یکمی!

پاییز امسال چرا اصلاً قشنگ نیست؟):

من خیلی عصبی شدم... 

یا شرایط عوض شده؟

سردرگمم...

دلم میخواد بزنم زیر گریه...

خیلی وقته که حس نوشتنم نمیاد!

دیگه حوصله ی هیچ چیو ندارم...

نمی دونم چمه!

و این شاید بزرگترین درد این روزای منه!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ ن:

نه ...

بزرگترین درد یه آدم فهمیدنِ...

پر شدم از حرفایی که نمی تونم به هیچ کس بگم...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم آبان 1389 ساعت 19:6 توسط تـنـاز | 


تلخند

به خدا لبخندهای من تلخندی بیش نیست

من اگر می خندم

گمان مبر ز روی سهل انگاریست

من اگر می گریم

گمان مبر از سر بچگیست

به خدا خسته م...

وقتی تنهایی هام لحظه هامو پر می کنن

راه حرف رو به گلوم می بندن

اونوقت...

حرفام اشک می شن و از چشام می ریزن...

.

.

.

آره ... منم می خندم

بعد از گریه هام شاید

ببخش منو...

این خنده ها فقط پاسخ به تلاش تو برای آروم کردن منن

شاید تنها دروغهای منن به تو!

بعد از رفتنت

دوباره منم و اشکهای سردم...

منم و آغوش همیشه باز متکای خیسم

ببخش منو...

لحظه هام همیشه از عطر شبنم اشکهام

بوی غم دارن...

ببخش منو ...

اگه فقط به خاطر ترس از این عادت

هر از گاهی ازت می خوام که بری خیلی راحت!

آخه می دونی

گاهی با خودم می گم

رفتنی که همیشه موندگار نیس دیوونه...

رهاش کن و بذار بره...

ببخش منو...

و واسم دعا کن تا برسم

به اون چیزی که می خوام

و شاید تو بهتر از هر کسی می دونی

که اون چیه... .

 

انیس – پاییز 14089 اهوراییـــــــــــــــــــــ

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ ن:

امروز روز مرگ من بود...

نمی دونم چی بگم!

خدایا تو خودت بهتر می دونی...

شاید می خواستی بهم بفهمونی مرگ اونقدرهام آسون نیس...

به هر حال هنوز زنده ام...!

16-7-89

حافظ:

مسلمانان مرا وقتی دلی بود                               که با وی گفتمی گر مشکلی بود

به گردابی چو می افتادم از غم            به تدبیرش امید ساحلی بود

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مهر 1389 ساعت 15:29 توسط تـنـاز | 


یادماند...

یادم باشد...

یادم باشد...

یادم باشد...

برای یادم باشد شعرها سروده اند!

سهراب یادماندهای زیبایی داشت...

یادماند دیگران هم بد نبود...

اما چه یاد من باشد؟

می اندیشم...

یادم باشد اندیشیدنم نشانی از زنده بودن من ست

یادم باشد لبخند بزنم

یادم باشد سر خودم را با مثبت دیدن کلاه بگذارم

بلکه مهربانی در نگاهم نمیرد

یادم باشد کوچه ی تنهایی هایم را رو به آسمان به تصویر بکشم

یادم باشد

هیچ کس را باور نکنم

یادم باشد یک از هزار ِ حرفهایی که می شنوم

حقیقت ندارد!

یادم باشد آنقدر خوشبین نگاه نکنم

که با اولین ضربه از پا بیفتم

یادم باشد هیچ چیز آسان به دست نمی آید

یادم باشد بارها زمین خوردم

تا برخواستن را آموختم

یادم باشد بارها اشک ریختم

یادم باشد بارها اشکهایم را تکرار کردم

اما چه فایده؟

یادم باشد روز به روز بیشتر تنها می شوم

یادم باشد قلم و کاغذ را چقدر دوست دارم

یادم باشد چه ساده به کلاغها نگاه می کنم

بدون نفرتی از آنها برای خوردن جوجه های رنگارنگ کودکی!

یادم باشد گاهی هم به آینده ها نگاه کنم

زندگی همیشه فقط حال نیست!

برخلاف هر آنچه که گفته اند!

یادم باشد گذشته هایم را به فراموشی بسپارم...

خوب می دانم سخت تر از هر چیزی ست!

اما...

چاره چیست؟

یادم باشد دشمن خویش نباشم!

یادم باشد که انسانم...

نفس می کشم و در سینه قلبی پر طپش دارم!

یادم باشد فکرهایم را رنگهای شاد بزنم...

یادم باشد هر گاه دست نیازمندی دیدم ...

یادم باشد هر کسی پناه من نیست

یادم باشد لالایی بخوانم

برای آن شبهایی که باد بر پنجره می کوبد

و شیشه ی تنهایی هایم را باران خیس می کند

برای دلی لالایی بخوانم که...

یادم باشد هر شب قبل از خواب ببخشم

یادم باشد هر صبح نفس بکشم نه از روی عادت

یادم باشد رنگهای رنگین کمان را پس از باران

یادم باشد غم چشمان خودم را

یادم باشد این غم را از نگاه دیگران پنهان کنم

یادم باشد دلتنگ می شوم

یادم باشد به خودم رحم کنم

یادم باشد که هستم هنوز...

.

.

.

نه؛ هر چه می گویم نمی شود:

 

یاد من باشد تنها هستم

ماه بالای سر تنهایی ست

انیس – یکشنبه شب روز هجدهم پاییز امسال

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم مهر 1389 ساعت 11:27 توسط تـنـاز | 


مهرگان مبارک

به سرنوشت کشورم نگاه می کنم... کشور من!

گاهی می مونم بین اینکه به عنوان یه دختر اصیل ایرانی باید به خودم مفتخر باشم یا ...

تاریخ رو می خونم و عاشق ایرانی ام که همه ی دنیا بهش احترام می ذاشتن...

گاهی با خودم می گم کاش منم همون وقتی دنیا می اومدم که ایران بهترین و برترین بود تو تمام دنیا...

زمانی که همه عاشق ایران بودن...

به خاطر ایرانی که واقعاً بزرگ بود همه با هم متحد می شدن...

کوروش رو دوست دارم چون بهترین بود...

به راستی که برای من پیامبری ایرانی بود...

پیامبری که شاید هیچ گاه در هیچ دینی هم نبوده...



ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم مهر 1389 ساعت 11:38 توسط تـنـاز |